می مانم در دنیا
می چرخم اینجا
برای یافتنت لحظه ای آرام ندارم
بی صبرم
برای دست یافتن به تو هر روز می گردم
هر روز در دنیای خودم
و چه خوش است که انسان هر روز را در دنیای خود بگذراند
چرا که من در پی یافتن تو / خودم را نیز می یابم
و چه خوش است یافتن خود
یافتن خودی که سال ها از آن دور بوده ام
و ناگاه آنرا در میان چمنزارهای سرسبز روحم میبم
و چه خوش است لحظه ای که خود را در آرزوی رسیدن به تو در آغوش می کشم
چه خوب است که می دانم هر لحظه در یادم هستی و در لحظه بر من عشق می ورزی
چه نیک است که من پس از گذر هزاران سال از زندگی در میان مردم بی خرد و عادی و بی درک/هنوز خود را گم نکردم
خودی که دست در دست تو و پا به پای من همگام من است.
و هیچ راضی نیستم تا برای لحظه ای "خود" را گم کنم. چرا که در آن صورت از "تو" و دست های سرشار از عشقت که همیشه برایم باز هستند دور می شوم.
می گویند "داستان عشقی ننویسید/روح نویسنده را می آزارد"
و چه کسی آمد که بتواند خلاف این را ثابت کند؟
در تلاشم.............
در تلاشم تا بگویم که داستان های عشقی هیچگاه روتین نیستند
حتی اگر به قیمت جان نویسنده و شخصیت اول تمام شوند!
اما می دانم که نمی شود.
همه می دانند که نمی شود.
اما تنها زمانی برایت می ماند.........
زمانی که قلم در دست/ در خیابان ها/ در پی سوژه ای پرسه ای می زنی.
هر چیز کوچکی نظرت را جلب می کند.
این لحظه هزار سال در ذهنت می ماند
می ماند چون تومی خواهی
تو به دنبال چیزی هستی که تبدیلش کنی به "قابل درک" و آن لحظه آن قدر با ذهنت کلنجار رفتی که حتی شهاب سنگ فراموشی هم لحظاتش را برایت پاک نمی کند.
"قلم من تواناترین قلم است" روزی ۱۰۰ بار برای "خود" بگو.
بگو تا در ذهنت ۱۰۰۰ سال بماند. بگو تا باور کنی "خود"ت را.
بگو تا دست کم نگیری قلم با وفایت را
هیچ چیز به اندازه ی قلم باریکت نمی تواند زیبایی های ذهنت را که به زبان دنیایی ترجمه نشده اند/ ترجمه کند.با زبانی سلیس.با زبان مردمان این دنیا
اما...
گاه خدا با تو حرف می زند
حرف می زند
از همه چیز
از همه جا
می شنوی
می فهمی
آرامی
چون طفلی نوپا که فروتن است
درک میکنی
اما.........
هزار بار هم قلمت را فشار بدهی/یک کلمه هم از آن جاری نخواهد شد
چراکه حرف های خدا همان جا می مانند
همان جا که به وجود آمده اند
همان جا که باید باشند
اما نا امید شیطان است
حرف ها را ترجمه کن
به هر زبانی که می توانی
برای لحظه ای
به خاطر خدا
قواعد دستوری و "فارسی را پاس بداریم" را کنار بگذار
به قلمت آزادی بده
همان طور که خدا به ذهنت آزادی عطا کرد تا به حرف هایش گوش بدهی
آه...
انگشت هایم توانایی ندارند
یعنی نمی خواهند داشته باشند تا بنویسند از هزار سال قبل که من زندگی می کردم و دنیا صاف و ساده بود
دردهایم در گوشه ی ذهنم مچاله/در خود پیچیده اند.
صدایشان که می کنم/تکان نمی خورند.
گویی مرده اند
آنقدر تحلیل رفته اند که در حال مرگند
یادم نمی آیند
گه گاهی / بوی فساد جسدشان آزارم می دهد
انگار زنده می شوند
مرا به خاطرات / به زمان وقوعشان می برند
و آنگاه به سوی قلمم فرا می خوانند
می نویسم
دیوانه وار
در تنهایی
در سکوت
فارغ از دنیا
فارغ از بعد مادی اجسام
قلمم هم دیوانه می شود
مرزها را می شکند
می گوید
از هرچیز
از هرچیزی که می داند.
از هر چیزی که هیچکس توان درک آن را ندارد
آه.............
خدا می داند که هزار سال قبل چه دیوانه وار زندگی می کردم و هیچکس
کاری به کار من نداشت
هزار سال قبل مردم /"دیوانه" ها را تنها "دیوانه" تلقی می کردند و کاری به آنها نداشتند.
و حال/هزار سال بعد از هزار سال قبل/به محض رویت یک دیوانه/همه دارو به دست خیر و خوبی ات را می خواهند
مزار غم هایم را به بهانه ی خداحافظی با آن ها گل باران می کنم
تو مرا می فهمی
تو می دانی که "قلم" بهانه ای برای یافتن توست
بی تابی کن
بی تابی دل هرکس را نرم می کند
عشقم را درک می کنی
به یاد ۱۰۰۰ سال قبل
خوشا لحظه ای را که دوباره هزار سال قبل/ در کنارت باشم!!!!!!!!!!
