تبليغاتX
N.D.Z
بهترين شروع ها، بهترين خاتمه ها رو  ندارن.
اما وبلاگ، بهترين شروع من بود براي ورود به اين دنياي عجيب! با اينكه هيچكس، هيچكس رو نمي شناسه، اما خيلي راحت و خوب با هم احساس همدلي مي كنن. اين وبلاگ براي من تا هميشه ، يه خاطره ي خوب باقي مي مونه.
خاطره ي روزهاي تنهايي كه تنها همدمم همين وبلاگ بود با تموم خواننده هاش.
خاطره ي روزهاي سرد عذاب كشيدنم به خاطر يك عشق خام.
خاطره ي روزهاي زندگي من توي يك خلاء احساسي.
و در آخر خاطره ي پيدا كردن يك دوست...دوستي كه بيشتر شبيه به يك اسطوره بود، اما به طرز معجزه آسايي تبديل به واقعيت شد...
با اين حساب ، فكر نكم ديگه از اين دفترچه ي خاطراتم چيزي بخوام!
اما حالا...
N.D.Z  نمي ميره! تنها مي مونه! تنها و بي نويسنده! شايد راشين رحمي كنه و رسيدگي كنه.اما اين پيوند محكم، بين ما 3 نفر، هيچوقت سست نمي شه...هيچوقت.
در حال حاضر جاي ديگه اي مي نويسم.يعني مي نويسيم...بايد با هم يه خاطره ي ديگه بسازيم
خداحافظ دوستاي من...


+ نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 14 توسط N.D.Z |


گفت:
- اين دريا مال منه هيچ كس حق نداره اين جا ماهي گيري كنه .
مردم خنديدند!
ادامه داد:
- هركس دلش ماهي مي خواد بايد از من بخره.
مردم باز هم خنديدند.
مرد از اين كه مورد تمسخر قرار گرفته بود زد زير گريه. در حالي كه درياي نقاشي شده بر ديوار را در آغوش مي كشيد داد زد:
 چرا متوجه نيستين؟ جز من هيچ كس نمي تونه توي اين دريا ماهي گيري كنه...

                                                                                                              فرشته ها/رسول يونان

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت 22 توسط N.D.Z |


تق تق!

 

کیه؟؟از مشاور املاک مزاحم می شم. قلب شما مستاجر نمی خواد؟

با همین شروع شد...

سلام....سلام...راستش...راستش رو بخوای...نمی دونم چه جوری شروع کنم!!!خب، بذار بی مقدمه، مثل همیشه برم سر اصل مطلب!

نه، یه مقدمه به ذهنم رسید الان...یه شعر از بابک جهان بخش:

می خوای بری؟؟؟/ نمی ذارم../ آخه فقط تورو دارم/ ساده نشی/ فکر نکنی../ دست از سرت بر می دارم!!/تازگیا ببخشیدا،ببخشیدا تازگیا، حس می کنم یکی داره سنگ میندازه میون ما...شاید اصلا درست می گی/شما کجا و ما کجا/ببخشیدا تازگیا کارم شده خدا خدا....

 

فکر کنم کمی تا حدودی فهمیدی قضیه از چه قراره...نه گلم؟

امروز یاد تمام خاطره هامون افتادم، مثل همیشه...مثل هر روز! اصلا می دونی چیه؟ این کار واسم نهادینه شده انگار...صبح که بیدار می شم...چهره ی تو، حرفهای تو ، توی ذهنم می چرخه...همون جا، روی تختم که دراز کشیدم، تصور می کنم که اگه الان پیشم بودی، چی کار می کردی...

دیدی؟ همه ی روز های من این طوری شروع می شن!!

دیروز داشتم آلبوم عکس هام رو نگاه می کردم...راستش یه خورده خجالت کشیدم...آخه می دونی چیه؟ از هر 10 تا عکسم، 11 تاش تو بغل تو ام!!! خیلی جالبه نه؟ داداشیم بودی، شدی عشقم، خودم رو راضی کردم که هیچ احساسی بهت ندارم، اما قلبم می دونست که دارم گولش می زنم!!بعد شدی تموم زندگیم، تموم رویاهامو با تو ساختم، وقتی می دیدم ناراحتی، انگار با یه جرثقیل، تموم رویاهام خط خطی می شد. دیگه نمی دونستم با این قلب شیطونکم چیکار کنم که انقدر دوستت داره!

تا اینکه....

تا اینکه تو...

توی اون روز نحس، که از اولش می دونستم قراره یه اتفاقی برام بیفته، بهم خبر دادی که...

هر دومون می دونستیم که به هم نمی رسیم. اما دل بود دیگه...نمی دونم اصلا چرا از اولش این رابطه رو ادامه دادیم؟...با اینکه می دونستیم...

وقتی گفتی : دوستت دارم، من نسبت به اون دختره، یا هر دختره دیگه ای به جز تو، هیچ احساسی ندارم...اینا کار مامانمه!!

اشکی که توی چشمات حلقه زده بود، دیوونم کرد...دلم می خواست با گوشه ی انگشتم، اشکت رو پاک کنم و بهت بگم: برای همیشه دوستت دارم و خواهم داشت...

 

تو اون موقع پیشم نبودی...نبودی که ببینی دلم می خواست گوشیم رو از پنجره ی اوتوبوس پرت کنم بیرون و دوباره اون اس ام اس رو نخونم که نوشته بودی : احتمال داره دختره جواب مثبت بده، اما...به خدا من تو رو دوست دارم...به خدا...به خدا...تا ابد، برای همیشه...

یه لحظه اشک به چشمهام هجوم آورد و هیج جارو ندیدم...خانمی که کنارم نشسته بود، اس ام اس رو خونده بود...چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت: شما ها بچه اید واسه این کارا....ببین جامعه چه خراب شده...

دلم می خواست یقه اش رو بگیرم و بگم: ما مثل شما ها نیستیم که زندگی رو بدون عشق شروع کنیم...همه که نباید به آتیش شما ها بسوزن...

تو نبودی ببینی که وقتی می خواستم بنویسم : داداشی، خوشبخت شی، چقدر گریه کردم...کلمه ی " داداش " رو با اکراه نوشتم گلم...آخه...آخه می دونی چیه؟؟ من رو ی تو یه حساب دیگه باز کرده بودم گلم...

حالا که نامه ام رو خوندی، نمی خوام یه ذره هم عذاب وجدان بگیری...نمی خوام...من...من سعی می کنم...که تو....رو ...

که تو رو....

 

به همین سادگی رفتی...

بی خداحافظ عزیزم  

سهم تو شد روز تازه

سهم من اشک که بریزم

تو رو محض لحظه هامون

نشه باورت یه وقتی

که دوستت ندارم

اینو به خدا گفتم به سختی...

تو که تنها نمی مونی

من تنها رو دعا کن

خاطراتم رو نگه دار

اما دستهامو رها کن...

 

ترجمه: بی ترجمه

ترجمه تر: سفارشی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07ساعت 16 توسط N.D.Z


سلام. اومدم حرف دلم رو بزنم و برم

متنفرم از ته دل از اول مهر!

خدافظ

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت 16 توسط N.D.Z


 

 

همین که دل، دل خون بار ابره

همین که شب، شب قتله ستارس

همین که بغض تو، بغض همیشه

همین که ترس من ترس دوباره اس

به من چه سرخی میخک تو مهتاب

به من چه رقص نیلوفر روی آب

قفس بارونه کابوس کبوتر

به من چه کوچه باغ شعر سهراب

کنار کوچه بچه های پرسه

تو بهت رعشه و رگ، گرد و سوزن

کنار مادرک های شناور

روی سمفونی نفرین و شیون

کنار فقر گل بانوی ایثار

که می فروشه تنش رو... تیکه تیکه

کنار مرد دریا بغض خسته

که وا می باره از هم چیکه جیکه

به من چه رقص نیلوفر روی آب

قفس بارون کابوس کبوتر

به من چه کوچه باغ شعر سهراب

ستیزه تگرگ و گل برگه

مصاف آینه و الماسه

پیکار کبریته و خرمن

نبرد ارکیده و داسه...

به من چه...

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 16 توسط N.D.Z |


این بزرگ تر ها پای نصیحت که می افتد وسط، همه شان به لطف باری تعالی فعالند! به یکدیگر می گویند: آره بابا، بچه ها نوجوونن. اذیتشون نکنین...کوتاه بیاین!!!

بله اما همیشه این نوجوانان هستند که مجبور می شوند به دلایل مختلف کوتاه بیایند. به مثال های زیر کاملا دقت کنید:

***

مامان: چرا اینجا واسادی؟

من: پس کجا واسم؟ خودت گفتی واسم اینجا تا این کارگره کارش تموم شه!!!

- خیلی خب. دیگه نمی خواد واسی اینجا، برو مغازه شیر بگیر...

- چییییییییی میییییییگیییییییییی؟؟؟ مامان تورو خدا. بگو اون (آبجیم) بره!!می دونی که من از مغازه رفتن متنفرم

- هستی که هستی. تو از الان یاد نگیری خرید کنی، فردا پس فردا نمی گن که خودش بی عرضه بود، می گن تقصیر مامانشه. بدو برو. دیگه یه لحظه ام اینجا واینستا!

- ماماااااااااااااااااااااااااااااااااان  بگو بابا وقتی از سر کار می آد بگیره. جونه شادی....مامان

- (سری به علامت متاسفم تکان می دهد )

- اه. خب بابا. پول بده برم

{و آن روز هم من مجبور شدم کوتاه بیایم و نزد خواهرم ضایع شوم و او هم چندین تا خنده ی شیطانی بنده را مهمان کرد که... ما سوختیم از درون و بیرون}

***

(در حالی که 2 ماه از تابستان گذشته و روال کلاس های من برای همه عادی شده)

من: مامی من رفتم. کار نداری؟

مامان: کجا می ری؟بیرون؟ با کی میری؟ کی می آی؟ اسم باباش چیه؟ مامانش چی کارس؟ می شناسمش؟ اگه نشناسم نمی ذارم بری هااااااااااا!!!عمه اش کیه؟ می شناسم؟ خواهرش چی کارس؟ داداش که نداره؟ ببینم نکنه خودش پسر باشه؟ ...

- مامااااااان....خوبی؟ کلاس دارم. به خدا کلاس زبان دارم. همین جا. همین بغل. برم؟

- اهان. باشه برو. مگه تو یکشنبه ها باشگاه نمی رفتی؟ زبان نداشتی که..

- مامان به جونه سی...(داشتیم نام دوست پسرمان را لو می دادیم) نه یعنی به جونه شادی کلاس زبان دارم. خدافظ.

- باشه. تو برو من الان زنگ می زنم کانون ببینم کلاس هست یا نه. به سلامت مامانی. مواظب خودت باش عسلم!!!

- آخه...یعنی من دوروغ می گم؟؟؟؟؟؟؟؟؟اه.(و خشم خود را فرو بردیم و از کل کل دست برداشتیم و از خانه خارج شدیم)

{آخر من نمی دانم این فلسفه ی کنترل های بی جا و هم زدن اعصاب نوجوان و در آخر قربان صدقه رفتن را کدام سه نقطه ای(...)به مادر ما یاد داد؟گیرش بیاوریم از سقف آویزانش می کنیم!!}

***

(مشکل گوش فرا دادن به موسیقی آن هم با صدای بلند در خانواده ی ما سابقه ای نیک دیرینه دارد. ما هم آمدیم محض آسوده بودن نسل های آینده قانون شکنی کنیم وتا حدودی هم موفق بودیم که...)

" مکان: اتاق بنده، بالای پله ها ،  

موسیقی: اما رفتی تو/جناب مسعود سعیدی ،

 بنده: در حال رقصیدن از ته دل آن هم مخلوطی از ورزش شریف ایروبیک و حرکات موزون(پارتی) به روش خودم ،

ولوم صدا: روی ماکزیمم ،

موقعیت: آفتابی/من در فضا/ بی خبر از دنیا "

مامان: شااااااااااااااااااااااااااادددددددددددددییییییییییییییییییی

من: (نمی شنویم)

- شادی خانوووووووووووووممممممممممممم

- ( آواهایی مبهم از نام خود را می شنویم اما به روی مبارکمان هم نمی آوریم.)

- (در اتاق را با چشمانی گرد و گوش هایی که دود از آن ها بیرون می زند باز میکند) مگه با تو نیستم؟

- (طی یک حرکت انتحاری(نیدونم درست نوشتم یا نه) ولوم را کم می کنم و:) نههههههه. مگه صدا کردی؟ خورد تو حالم باو. داشتم می رقصیدم.

- بله دیدم. رقص برره ای بود. چه خبرته؟ صداشو کم کن برقص.

- ( پشت چشمی نازک میکنیم و شیر می شویم و ولوم را مجدادا روی ماکزیمم قرار می دهیم، آخر آهنگ است.) عمرییییییییییییییییییییی. با صدای کم که فاز نیده.

- ( در را می کوفد و می رود)

و بنده در حالی که باورمان نمی شود مادرمان کوتاه آمده و هنوز در عجبیم ،خشکمان می زند.موسیقی تمام می شود و ناگهان مادر دوباره وارد می شود و می گوید:

- دیدی آخرش خودت کم کردیش؟ دخترم صدای بلند گوش خودت رو آزار می ده.(آهنگ دوباره شروع می شود و چهره ی مادر برافروخته)

- نه خیر کم نکردم. تموم شده بود.( ناگهان صداهای نا به هنجار نویز دادن گوشیمان که در کنار اسپیکر بود به گوش رسید و ما هم مجبور شدیم کوتاه بیاییم و صدای آهنگ را کم کنیم تا با تلفن که حالا داشت زنگ می خورد حرف بزنیم و مادرمان خوشحال از پیروزی خود رفت پایین.)

{ دیدید که در این مثال یک پدیده ی طبیعی موجب شد که ما از حقوق خود یعنی گوش فرا دادن به موسیقی آن هم با صدای بلند محروم شویم و بار دیگر کوتاه بیاییم }

ضمن عرض خسته نباشید خدمت شما که (به نوعی) دردودل های بنده را مطالعه کردید، اعلام می گردد در پست بعدی به مطلبی با عنوان " ماجراهای من و آجیم" بر می خورید که دست کمی از این ندارد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 12 توسط N.D.Z |


همه می گفتن این یکی که قدش کوتاه تره خیلی سیاست مداره! می تونه با زبون اون یکی رو به حرف بیاره تا به کار های زیر زیرکیش اعتراف کنه!! همه ی دوستاشون یه روزی رفتن خونه ی قد کوتاهه. گفتن: این قد بلنده خیلی مشکوک می زنه!!دلمون واسش می سوزه! دستی دستی خودشو آب می کنه!درسته قلبش سوخته، اما هنوزم عاشقه. یه کاری کن. ما طاقت نداریم این جوری ببینیمش!

و بعد از اینکه همه رفتن  قد کوتاهه شروع کرد به نقشه کشیدن. نقشه کشید و شروع کرد به عملی کردنش.

هیچکس خبر نداشت که قد بلنده واقعا چی توی سرش می گذره. همه فقط از دست رفتنش رو می دیدن.

قد کوتاهه اول نصیحتش کرد. قد بلنده گوشش بدهکار نبود. یه روز دیگه درباره ی تجربه ی شکست عشقی خودش حرف زد. قد بلنده نم پس نداد. روز بعد رفت و بهش گفت که عاشق شده. ازش خواست چندتا توصیه بهش کنه! قد بلنده در حالی که زانوهاشو توی شکمش جمع کرده بود و روی زمین نشسته بود لبخند زد و گفت: خطرناکه. بپا غرق نشی!! قد کوتاهه گذاشت و هفته ی بعد رفت پیشش، دید لاغر تر از همیشه شده. قصد داشت بشینه رک و راست حرف بزنه اما یه فکر دیگه به ذهنش رسید.اومد و نشست کنارش.هیچی بهش نگفت.چند دقیقه ای توی سکوت گذشت. از جاش بلند شد که بره. آروم قدم بر میداشت. به در که رسید، نگاهی به پشت سرش انداخت. قد بلنده اشک توی چشماش جمع شده بود. می خواست پاشو بیرن بذاره که قد بلنده گفت: می شه خواهش کنم نری؟ خیلی وقته که می خوام یه چیزی بهت بگم. خواهش می کنم نرو. قد کوتاهه خوشحال شد. برگشت و پیشش نشست. قد بلنده گفت: چرا هیچی نمی گی؟قد کوتاهه گفت: چی بگم؟ تو بگو...

قد بلنده یهو پرید توی بغلش و با گریه گفت: بهم قول می دی تو واسم جای خالیشو پر کنی؟ قد کوتاهه بغلش کرد و گفت: آره چرا که نه؟!! اما بگو چی شد که اینجوری شد؟ قد بلنده گفت: بچه بازی بود. همش هم تقصیر اون. ولش کن. حالا دیگه تو عشق منی.

قد کوتاهه به عقب هلش داد و گفت: فکر کنم بچه گی کار تو بود. مگه داری جوراب می خری که حالا من عشقتم؟ قد بلنده کمی فکر کرد. اما جوابی نداشت. نمی دونست باید چی کار کنه.قد کوتاهه گفت: می خوای برگرده؟؟ سرش رو تکون داد و خندید. کوتاهه گفت: اگه با پای خودش رفته، با پای خودشم بر می گرده. اما وقتی که سرش به سنگ خورد. صبر داشته باش!

- کی سرش به سنگ می خوره؟

- نمی دونم. شاید فردا. شایدم چند ماه بعد

- نه. چند ماه بعد دیره. زود تر نمیشه

- مگه داری جوراب می خری آخه؟

- آخ ببخشید. یادم نبود.

چند ماه گذشت.اون برگشت.قد بلنده حالا دیگه عاشق کس دیگه بود. تحویلش نگرفت و داستان این عشق همین جا تموم شد.

.

.

.

.

.

شاید بیشتر از 8 ماه گذشته. همه چیز عوض شده. همه چیز. حتی عشق کوتاهه و بلنده.قد بلنده یه جایگزین مناسب دیگه پیدا کرده.اما هنوزم عاشق قد کوتاهس.و تنها یه مشغله ذهنی برای کوتاهه مونده...

این که قد بلنده واقعا عاشق شده یا بازهم جوراب خریده؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/08ساعت 11 توسط N.D.Z


می گن خیلی طولانی می نویسی. وقت و حوصله ی خوندن نداریم!!!

متاسفم. نمی تونم کوتاهشون کنم. باز هم ممنون که با این حال هنوز فراموشم نکردید.!

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت 17 توسط N.D.Z


آسمان تا به دست آوردن زمین

زمین تا شکست آفتاب

آفتاب تا درک صحیح عشق

و عشق تا نفوذ در قلب تو

ره صد ساله در پیش دارد.

طولانی است راه عشق و آن از هر کسی بر نمی آید.

باران ها باران فاصله دارد

دریا تا قلب تو

روی هم می خزند

آرام آرام

صدف های نرم دریا برای نفوذ به اعماق احساست

رنگ می کنم عشقت را

سفید

گاهی هم رنگ آفتاب

چه پریشان روان می شوند

کلمات از قلم

ذره ذره ته می کشد

احساس تنفر در قلبم

من باز هم متولد شدم

نزد هبوط یک رویا

سرد می شوند دستانم

دستانت را می خواهند.

کبود می شود صورتم

و مرگ تولد دوباره ای است

کاش زنده می ماندم تا به پایان می رساندیم رویای تازه متولد شده مان را

مرگ پایان رویا نیست

نقطه ی توقف آن است

هر ساعت که از پس سر ساعت دیگر نمایان می شود

دور می زند مرگ در جسمم بیشتر

و نوید زندگی تازه می دهد

بی رویا

بی تو

بی تو که لحظه ها برای آوردنت سوی من

نفس نفس می زدند

بی تو که لحظه ها در دیدارمان

خشک می شدند همچو روح هستی در کالبد مرگ

هیج کس نخواهد فهمید

راز پیدایش این رویا را

حتی خود تو

دریا دریا صدایم می کنند

کابوس های تلخ رویت نشده

می ترسم از فشار جسم کریحشان  بر کالبد زمان

و چه راحت تاب می خورد

صندلی روی سقف

و طناب دار از زیر پایم لیز می خورد

لحظه ی مرگ است

مرگ تمام خاطرات تمام شده

و چه مرگ وارونی

و چه منِ زیبایی است بر طناب دار

آویزان روی زمین...

به اوج رسیده ام

و رویای سبز من و تو هم

در اوج باید ترک گفت...

در اوج...

 

ترجمه: مشتی کلمه...

ترجمه تر: سفارشی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/30ساعت 15 توسط N.D.Z |


و بازهم تنهایم و بی فکر. و باز هم دل بریده ام. از دنیا. و باز هم قهوه و خامه می خورم. چقدر سخت است که بدانی کسی در انتظارت نشسته اما تو...نمی توانی حتی در حد یک ذره بوی اقاقی انتظارش را برآورده سازی! قهوه می خورم. آرام تر می شوم.

 

 

****

کودک باشیم!

 

به یاد هم هستند.گاهی کم تر. گاهی بیش تر. بدون توقع ، برای هم تلاش می کنند. انتظاری جز یک لحظه تمنای دست های یکدیگر ندارند. و چه کودکانه با هم صادقند!

به یاد هم هستند. گاهی. گاهی کم تر. گاهی بیشتر. باهم راه می روند. در خیال. دست یکدیگر را می فشارند ، در خیال و زیر باران، دیوانه وار برای هم آواز شادی سر می دهند. و چه کودکانه با هم خالص اند!

از تکرار متنفّر، از لحظه ی ترک یکدیگر متنفّر، گریه در راه بی پایان زندگی ، تنها پناهگاه شان است. خدا را شکر می کنند از داشتن یکدیگر. و چه کودکانه آغاز کردند...

امید دارند به زندگی، تنها نیستند و هستند. و چه شور کودکانه ای گاه قلب های سرشار از پاکی شان را مقلوب می کند!

در آسمان ، در دریا ، در باد ، در باران ، در ابر ، در مه ، در زمین ، در آینه ، در قلبهای شان ، در اطرافشان و در وجود شان یکدیگر را جستجو می کنند و چه کودکانه از بودن با هم در فاصله ای دور لذت می برند!

کودکان چه زیبا عشق می ورزند! اگر همیشه کودک بمانند!

گاهی کودک بودن، به هیچ کجای دنیا بر نمی خورد! کودک باشیم!

مثل همان دو نفر که کودکانه و در خوشی و فارغ از دنیا زندگی می کنند!

 

 

 

راشینم...

 

خانومم چرا چشات بازم بارونیه؟

نبینم دیگه!

بسه

دیوونه می شم ها!

 

 

 

من تو را می بینم! هر کجا که باشم! من تو را مانند می کنم. به هرچیز خوب.اسمت را ، ذهنت را ، صدایت را، چشمانت را، احساس و قلب صافت را. به هر چیز خوب من تو را مانند می کنم، به خودت ، به خودت، به خودت.

 به تنها چیز خوبی که روی زمین است. و هرچند گاهی ناراحتم می کنی اما...من تو را مانند می کنم. به تمام جنس زندگیم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت 22 توسط N.D.Z |


اگر فاصله ها نبود، می دیدمت.با چشم قلبم.

اگر مرز ها نبود، دستهایت را می گرفتم و آن گاه شبی را تا صبح ، همانطور که دوست می داری، برایت می خواندم:کی اشکاتو پاک می کنه/شبا که غصه داری....

محدودم می کنند! تمام کسانی که لباس دوست بر تنشان کرده اند و با من هم آهنگ شده اند.دوستی که خوشحالی و شادی دوستش را نخواهد ، دوست من است؟!

با تو بودن را ترجیح می دهم. زمانی که کل کل با تمام کوته فکرانی که از سر حسادت راه من را می پیمایند و بر آن نام مقدس "دوستی" می گذارند، من را خسته می کنند،تنها ملحئی برای خالی شدنم.

کاش می شد دستان کوچکت برای همیشه در دستانم جا خشک کنند! تو بودی که از همان روز اول فهمیدی که چقدر روحم لطیف است و برایم کتابی را آوردی که سال ها به دنبالش بودم: من دیوانه نیستم/جبران خلیل جبران!

اما کسی که ادعا می کند چند سال با من است ، تنها زمانی به روحیه ام پی برد که...شاید 3سال از دوستی مان می گذشت!

او حتی کتاب خواندن مرا هم به باد مسخره می گیرد!

راست می گفتی تو...

باید رفت روزی

باید رها شد از تمام حسارهای محدود کننده!

اما چگونه؟

چگونه حرمت دوستی چندین ساله را که با رودربایستی حفظ شده است با کلمه ای می توان شکست؟

نمی شود! باید ادامه داد! اشتباهی بود که از اول نباید رخ می داد!

اگر مرزهای محدود کننده نبودند، نفسم را برایت خالص می ساختم! همانگونه که دوست می داری!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت 22 توسط N.D.Z


وقتی غمگینم

فقط قهوه با خامه می خورم

وقتی شادم

می خندم

وقتی حالم گرفته

باهات حرف می زنم

وقتی بیکارم واقعا نمی دونم چیکار کنم؟

 

ترجمه:بی ترجمه ، بدون شرح

 

پیشنهاد: اگه یه روزی در کمال آرامش وقتی داری تو خیابون راه می ری و از فرط خستگی موقع راه رفتن هم چرت می زنی ، اگه یهو عشقت رو اون ور خیابون ببینی ، چیکار می کنی؟

جواب خودم : واااااا،چه حرفا ، خوب خوابم می پره ، میرم پیشش دیگه!

جواب یه بنده خدا: به راهم ادامه می دم

و جواب شما...؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/19ساعت 23 توسط N.D.Z |


 

 

و تو فقط گریه کن.منم خودمو پرت می کنم توی آغوشت. اشکهام رو پشتت قایم می کنم و می گم:فراموش کن.

 

***

 

مزد نامردی رو فقط خدا باید بده

 

***

 

اشکات برام مقدسه.بذار عاشق بمونم.قول می دم واسه اشکات حرم بسازم.

 

***

 

فکر می کنم در تمام طول عمرم فقط تونستم توی آغوش گرم تو راحت گریه کنم.

 

***

 

ولش کن.بذار بمیره.سرش بد وقتی به سنگ می خوره.

 

ترجمه:دوستت دارم.همیشه همینطور بوده

 ترجمه تر:فراموش کن.

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/31ساعت 21 توسط N.D.Z


این متن هرچه باشد ، شاید هیچوقت نتواند نهایت من را برای تو اثبات کند!

 

عشق از ابتدا واژه ی جایگزین پیدا نکرد.

 

عشق را خدا آفرید ، برای تو ، برای جفت تو ، برای آن که مسبب وجود تو شد.

 

عشق را خدا آفرید تا ثابت کند که غرور می تواند نباشد.

 

عشق را آفرید تا درسی هرچند ساده به تو بدهد. تا بیاموزی چگونه در یک زمان به تمام رویاهای عمرت فکر کنی.

 

آفرید تا برای لحظه ای قلبت تکان بخورد.تا برای لحظه ای ، لحظه ی اول ، لحظه ای که از سر لجبازی یا هوس یا هر چیز دیگر به او نگاه می کنی ،قلبت درک کند که تنها نیست.

 

اصلا دلیل وجود عشق ، وجود توست. تویی که احساس می کنی در خودت گم شده ای و تنهایی را ترجیح می دهی.

 

دلیل وجود عشق این است که برای لحظه ای به وجود ت در این دنیا شک کنی. که چرا؟برای چی؟ برای کی؟به وجود آمده ای.

می دانی از لحظه لحظه های عشق ، چه لحظه ای زیباست؟می دانی چه چیز عشق جدای از همه چیز زیباتر است؟ این است که تو هر لحظه فقط به یک نفر فکر می کنی و آینده یا حال را برای خودت ترسیم می کنی و در دنیای خودت سیر می کنی ، اما نمی توانی به کسی در اطرافت بگویی که به فکر چه هستی! از عشق پس از مدتی این تنها روابط پنهانی است که می ماند برایت. تنها روزهایی که در پی زمانی بودی تا برای لحظه ای هرچند کوتاه صدای عشقت را بشنوی.

ببین.........

ببین ........

ببین عشق چه زیبا و ساده است؟ در عین تمام سختی هایی که دارد به تمام لحظات تلخ و شیرینش می ارزد.

پس..

پس حتما می دانی که برای انتخاب کسی که باید تمام احساست را فدایش کنی، چقدر دقت کنی؟

راست می گفتی تو.

خدا امتحانت می کند.

تو به خدا قول داده بودی.

همانطور که من هم قول داده بودم.

وقتی گفتی که می خواهی به پای عهد و پیمانت با خدا بمانی ، تمام چهار ستون بدنم لرزید.

به یاد عهدی افتادم که به راحتی با خدایم شکستم.

پشیمان شدم.برای لحظه ای.خودم را در میان راهی یافتم که دیگر نمی توانستم برگردم.

آخر من دل بسته بودم.

من غرورم را به باد داده بودم.

من دیگر در صحرای وجودم تنها بودم. تنها با عشقم.

با عشقی که می دانستم خدا برای امتحانم فرستاده بود.

آری من رد شدم. من در این امتحان رد شدم.به راحتی...همچو آبی که قطره قطره هرز می رود و نمی توانی کاری بکنی.

من ماندم و راهی که باید حالا عوضش می کردم.

اما نمی توانم.نمی توانم چون دل بسته شدم.

متاسفم....

متأسّف.......

فقط می توانم بگویم که متاسفم.

پس دقت کن.

من نمی توانم ببینم که تو ، تو ، تو همچو من در این امتحان سخت و جان فرسا رد شده ای.

دقت کن

فکر کن

تو ارزشی بالاتر از متر به متر ماه داری.

تو نباید ساده ببازی

دلت را سفت نگه دار

گول نخور

بگذار خدا برایت انتخاب کند

تو برای سرنوشتت انتخاب نکن.

موفق باشی

اگر دعای یک عهد شکسته قبول شود ، برایت دعا می کنم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/26ساعت 11 توسط N.D.Z |


می مانم در دنیا

می چرخم اینجا

برای یافتنت لحظه ای آرام ندارم

بی صبرم

برای دست یافتن به تو هر روز می گردم

هر روز در دنیای خودم

و چه خوش است که انسان هر روز را در دنیای خود بگذراند

چرا که من در پی یافتن تو / خودم را نیز می یابم

و چه خوش است یافتن خود

یافتن خودی که سال ها از آن دور بوده ام

و ناگاه آنرا در میان چمنزارهای سرسبز روحم میبم

و چه خوش است لحظه ای که خود را در آرزوی رسیدن به تو در آغوش می کشم

چه خوب است که می دانم هر لحظه در یادم هستی و در لحظه بر من عشق می ورزی

چه نیک است که من پس از گذر هزاران سال از زندگی در میان مردم بی خرد و عادی و بی درک/هنوز خود را گم نکردم

خودی که دست در دست تو و پا به پای من همگام من است.

و هیچ راضی نیستم تا برای لحظه ای "خود" را گم کنم. چرا که در آن صورت از "تو" و دست های سرشار از عشقت که همیشه برایم باز هستند دور می شوم.

می گویند "داستان عشقی ننویسید/روح نویسنده را می آزارد"

و چه کسی آمد که بتواند خلاف این را ثابت کند؟

در تلاشم.............

در تلاشم تا بگویم که داستان های عشقی هیچگاه روتین نیستند

حتی اگر به قیمت جان نویسنده و شخصیت اول تمام شوند!

اما می دانم که نمی شود.

همه می دانند که نمی شود.

اما تنها زمانی برایت می ماند.........

زمانی که قلم در دست/ در خیابان ها/ در پی سوژه ای پرسه ای می زنی.

هر چیز کوچکی نظرت را جلب می کند.

این لحظه هزار سال در ذهنت می ماند

می ماند چون تومی خواهی

تو به دنبال چیزی هستی که تبدیلش کنی به "قابل درک" و آن لحظه آن قدر با ذهنت کلنجار رفتی که حتی شهاب سنگ فراموشی هم لحظاتش را برایت پاک نمی کند.

"قلم من تواناترین قلم است" روزی ۱۰۰ بار برای "خود" بگو.

بگو تا در ذهنت ۱۰۰۰ سال بماند. بگو تا باور کنی "خود"ت را.

بگو تا دست کم نگیری قلم با وفایت را

هیچ چیز به اندازه ی قلم باریکت نمی تواند زیبایی های ذهنت را که به زبان دنیایی ترجمه نشده اند/ ترجمه کند.با زبانی سلیس.با زبان مردمان این دنیا

اما...

گاه خدا با تو حرف می زند

حرف می زند

از همه چیز

از همه جا

می شنوی

می فهمی

آرامی

چون طفلی نوپا که فروتن است

درک میکنی

اما.........

هزار بار هم قلمت را فشار بدهی/یک کلمه هم از آن جاری نخواهد شد

چراکه حرف های خدا همان جا می مانند

همان جا که به وجود آمده اند

همان جا که باید باشند

اما نا امید شیطان است

حرف ها را ترجمه کن

به هر زبانی که می توانی

برای لحظه ای

به خاطر خدا

قواعد دستوری و "فارسی را پاس بداریم" را کنار بگذار

به قلمت آزادی بده

همان طور که خدا به ذهنت آزادی عطا کرد تا به حرف هایش گوش بدهی

آه...

انگشت هایم توانایی ندارند

یعنی نمی خواهند داشته باشند تا بنویسند از هزار سال قبل که من زندگی می کردم و دنیا صاف و ساده بود

دردهایم در گوشه ی ذهنم مچاله/در خود پیچیده اند.

صدایشان که می کنم/تکان نمی خورند.

گویی مرده اند

آنقدر تحلیل رفته اند که در حال مرگند

یادم نمی آیند

گه گاهی / بوی فساد جسدشان آزارم می دهد

انگار زنده می شوند

مرا به خاطرات / به زمان وقوعشان می برند

و آنگاه به سوی قلمم فرا می خوانند

می نویسم

دیوانه وار

در تنهایی

در سکوت

فارغ از دنیا

فارغ از بعد مادی اجسام

قلمم هم دیوانه می شود

مرزها را می شکند

می گوید

از هرچیز

از هرچیزی که می داند.

از هر چیزی که هیچکس توان درک آن را ندارد

آه.............

خدا می داند که هزار سال قبل چه دیوانه وار زندگی می کردم و هیچکس

کاری به کار من نداشت

هزار سال قبل مردم /"دیوانه" ها را تنها "دیوانه" تلقی می کردند و کاری به آنها نداشتند.

و حال/هزار سال بعد از هزار سال قبل/به محض رویت یک دیوانه/همه دارو به دست خیر و خوبی ات را می خواهند

مزار غم هایم را به بهانه ی خداحافظی با آن ها گل باران می کنم

تو مرا می فهمی

تو می دانی که "قلم" بهانه ای برای یافتن توست

بی تابی کن

بی تابی دل هرکس را نرم می کند

عشقم را درک می کنی

به یاد ۱۰۰۰ سال قبل

خوشا لحظه ای را که دوباره هزار سال قبل/ در کنارت باشم!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/12ساعت 14 توسط N.D.Z


همیشه نوشتن و حرف زدن از روزگاران قدیم برایم خوش بوده و هست.

روزگاری که هیچ از دنیای اطرافم نمی فهمیدم و سر خوش.

روزگاری که در کنار بهتربن هایم که تا آن زمان گسرش نیافته بودند بهترین روزها را سپری می کردم و فارغ با خیالی آسوده زندگی میکردم.

امان از روزگار که می چرخد و رقم می زند.

هر روز را به گونه ای.

هر روز را طبق میل خود. و ما تنها می نشینیم و نگاهش میکنیم و کاری از دستمان بر نمی اید.

حا آنکه انسان اشرف مخلوفات است!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/10ساعت 22 توسط N.D.Z |


نور نمی ترسد، نمی میرد، تنها در پرده ای پشت ابر می ماند.

عشق در رفتار ، همچو نور عمل می کند. احساسم به تو همواره پشت ابری که از اشکهایم سا خته ام پنهان خواهد ماند.

دوست دارم همواره و مادام در گوش تو بخوانم که دوستت دارم.

اما واژه ی کهنه ایست. ولی وقتی این حرف از ته دل باشد ، می تواند زیباترین احساس ها را از جانب من به تو ابلاغ کند.

با تمام وجودم می گویم: "دوستت دارم"

اما دلم می خواهد برای لحظه ای از فرهنگ لغت خود استفاده کنم.

مادامی که می گویم "دوستت دارم" ، با تمام احساسم می دانم که واژه ی پوسیده ای است.

پس می گویم: "من تو رو خیلی عاشقتم."!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ترجمه: عزیزم تولدت مبارک ، فکر کردم شاید این متن بتونه خوشحالت کنه ، قابل تو رو نداره عزیزم.

ترجمه تر: تقدیم به هنگامه و...جیگرم(خودش فهمید دیگه، شما حساسیت نشون ندید.)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 14 توسط N.D.Z


می خوانم در این ازدحام

در این تاریکی

شعر تلخ بی تو و برای تو بودن را

بیا کنارم تا برای لحظه ای

دیوارهای اتاقم

عطر با تو بودن را مزه مزه کنند

نمی دانم

حس غریبی است

حتی با تو بودن هم مرا سیراب نمی کند

چراغ اتاقم خسته از تابیدن است

بی فروغ شده

کنارم که آمدی خودت را بیاور حتما

چراغ اتاقم کم سو شده

من چقدر سست هستم که با نگاه زیبای هر غریبه ای دلم می لرزد

خسته از چرخش زنجیره ی زندگی ام

ثانیه ها برایم کوه هستند

کوهی که تا به بالایشان برسی........تمام می شوند

خسته ام از زمان که حتی مانند بستنی هم نمی توانم بخورمش

دوستی گفت: خوردن بستنی زیر باران چیز دیگری است

راست می گوید شاید

زیر باران باید رفت

دوست دیگرم امروز مدام روی نیمکت بیچاره ی بی حفاظ می نوشت: "خودکشی تنها راه ادامه"

خسته ام از اینکه مدام خبر تولد یا مرگ را در گوشم زمزمه کنند

دیگر نمی توانم به او بگویم: نا امید نباش ، خدا خیلی مهربان است

وقت ندارم

وقت ندارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 14 توسط N.D.Z